تولد 3 سالگی ایلیا جون
پسرم تولد 3 سالگیت هم گذشت و 1 سال بزرگتر شدی.بهت تبریک میگم.نمی دونم توی این مدت چه قد کارهایی ک وظیفه ی مادری م بوده رو درست و به خوبی انجام دادم!ولی اینو بدون ک نهایت تلاشم رو کردم هرچند بعضی وقتا واقعا کم میارم.ب نظر من بزرگ کردن بچه توی دوره ی ما خیلی سخته.پدر و مادر مخصوصا مادر باید واسه بچه خاهر برادر همبازی دوست فامیل خلاصه همه چی باشه.اما ارزشش رو داره...
شنبه 30 آذر یا همون شب یلدا تولدت بود.تولدت رو 5 شنبه شب گرفتیم چون شنبه من تاساعت 9 کلاس داشتم.البته آخرین جلسه بود و میخاستم از بچه ها امتحان فاینال بگیرم.روز تولدت گلو درد شدید داشتی و مجبور شدیم با بابایی تو رو ببریم دکتر.یه آمپول پنی سیلین هم زدی.این قد باهات حرف زده بودم و تو رو آماده کرده بودم ک زیاد گریه نکردی و فقط یه گریه کوچولو لحظه ی زدن آمپول.
5 شنبه تولدت رو با همکاران و دوستای بابایی گرفتیم.شب ب یاد ماندنی و خیلی خوبی بود.واسه شام قورمه سبزی و مرغ شکم پر درست کردم.داشتم شکم مرغ رو می دوختم پرسیدی داری چی کار میکنی؟گفتم دارم شکم مرغ رو میدوزم.وقتی کارم تموم شد گفتی شکمش رو دوزی؟{دوختی}
فردای روز تولدت هم رفتیم آتلیه عکس 3 تایی تولدت رو گرفتیم.آتلیه مادر و کودک.
توی مسیر ک میرفتیم خابت برد و توی آتلیه هرکاری میکردیم بیدارنمی شدی.ب زحمت بیدارت کردیم و بداخلاق هم نبودی.خانومی ک عکس میگرفت خیلی ازت خوشش اومد خیلی باحوصله هرکاری ک میگفت رو انجام میدادی.



تولد 3 سالگی ایلیا جون
